من يك مسلمان بودم 5:29 PM
کلاس دوم راهنمایی بودم و می خواستم دوستم را بخاطر گفتن این جمله از خانه مان بیرون کنم: "قرآن را حضرت محمد نوشته است". یادم می آید که سلمان رشدی را به شکل یک دیو نقاشی کردم. من یک مسلمان بودم. از خودم می پرسم چرا بعضی از بازدید کنندگان این وبلاگ اینچنین آشفته شده و ناسزا می گویند. به گذشته برمی گردم تا به این سوال پاسخ دهم: چرا انتقاد از دین تا به این اندازه مرا خشمگین می کرد؟ در آن زمان آیات قرآن را حفظ می کردم ، به مسجد می رفتم و نماز می خواندم . وقتی از مادرم پرسیدم خدا چگونه به وجود آمده است؟ جواب داد حدیث است هر کس به این موضوع فکر کند دیوانه می شود! سعی کردم به تناقضات دین فکر نکنم و یک "مسلمان نمونه" باشم. این دین دروغین همه ی هدف من از زندگی بود؛ فکر می کردم بدون مذهب در زندگی هدفی نخواهم داشت و این، تنها هدف ممکن است. اگر شما به یک چیز غلط اعتقاد داشته باشید و مدام سعی کنید تناقضات آن را بپوشانید لاجرم در مقابل انتقاد دیگران برخواهید آشفت. یکطرف منطق و استدلال و طرف دیگر عمری اعتقاد و ایمان است. از خودم می پرسیدم آیا اعتقادات گذشته من تماما اشتباه است؟ بیرون آمدن از زیر چتر دین کار آسانی نبود، باید بیشتر بخوانم و باید بیشتر یاد بگیریم.
نوشته شده توسط مزدك | + |

0نظر

Post a Comment

لينك به اين نوشته

Create a Link

<< بازگشت به خانه